در دل کوهستان بزرگ بشکرد، جایی میان صخرههای خاموش، نخلهای سربهآسمانکشیده و آبادیهایی که هر کدام قصهای برای گفتن دارند، حکایتی آغاز میشود؛ حکایتِ عشقی که نه از دیدار، که از ندیدن جوانه میزند. 💝
سُندی مُراشاه، پسری از دیار کَوارَنِ زنگیک، و هومین، دختر مریدِ زیارتگاه پیرِ زُمچِ پیزگ؛ دو جوان از دو سرزمین دور، با فاصلهای که تنها به راه و کوه و بیابان ختم نمیشود. میان آنها، مرزهایی از جنس نام و نَسَب، قوم و قبیله، رسم و سنت و جبر جغرافیا کشیده شده است.
اما عشق، گاهی راهی را انتخاب میکند که هیچکس برایش نقشهای نکشیده است...🥺
سُندی و هومین، بیآنکه چشم در چشم یکدیگر دوخته باشند، بیآنکه کنار هم نشسته باشند و بیآنکه حتی لمس دستهایشان سهمی از این دلدادگی داشته باشد، در میان اتفاقاتی عجیب و ناخواسته، دل به هم میبازند؛ عشقی که آرامآرام از میان فاصلهها عبور میکند و سودای وصال را در دل هر دو زنده میسازد.💕
اما مگر رسیدن به عشق همیشه آسان است؟
برای سُندی و هومین، راه رسیدن به یکدیگر، راهی هموار و کوتاه نیست. باید از مسافتهای طولانی بگذرند؛ از کوههایی که میانشان ایستادهاند، از جغرافیایی که فاصله را به سرنوشت تبدیل کرده و از زنجیرهایی که سالها پیش از تولدشان، به نام اصل و نسب و قوم و قبیله بر پایشان بسته شده است. ⛰
آنجا که دل میگوید برو و اسم و رسمت میگوید بمان؛
آنجا که عشق مرز نمیشناسد، اما آدمها برایش مرز میکشند؛
آنجا که دو نفر میخواهند به هم برسند، اما دنیا هزار دلیل برای نرسیدن پیش پایشان میگذارد... 🥀
سُندی و هومین باید انتخاب کنند؛
میان آنچه برایشان تعیین شده و آنچه قلبشان میخواهد.
این قصه، تنها قصهی دو دلداده نیست؛ قصهی جنگیدن برای دوست داشتن است. قصهی دو قلبی که میخواهند ثابت کنند فاصله همیشه به معنای جدایی نیست و گاهی عشق میتواند از میان سختترین دیوارها راهی برای رسیدن پیدا کند. :
اما مسیر وصال آنان، درست مانند کوهستان بزرگ بشکرد، پر است از فراز و نشیب؛ گاهی آفتاب بر سر راهشان میتابد و گاهی سایهی سنگین کوهها بر زندگیشان میافتد. گاهی امید نزدیک میشود و گاهی ناامیدی درست در چند قدمیِ رسیدن، راهشان را سد میکند. 💔
و در این میان، یک پرسش بزرگ باقی میماند:
آیا عشق سُندی و هومین آنقدر توان دارد که از مسافتها، از جبر جغرافیا، از زنجیرهای قوم و قبیله و از تمام دیوارهایی که میانشان ساخته شده عبور کند؟
این، حکایتِ سُندی مراشاه و هومین است؛
حکایتِ عشقی که از ندیدن آغاز شد، در فاصلهها ریشه دواند و برای رسیدن، باید از دل کوهستانی به بلندای بشکرد عبور کند... 🏔
حکایتِ دو دل، دو دیار، و یک سودای وصال. ❤️🌟


نظرات کاربران
۲ نظر